تصور کن!!
سلام به همه دوستان عزيزم.
نمیدونم کدوم شما آلبوم آخر سياوش قميشی رو شنيديد.
نمیدونم کدوم شما مثل من با شنيدن اين آهنگ اشک ريختيد.
آره تصور کن..... تصورکن رو وقتی شنيدم، تنم مور مور شد و اشکهام ناخودآگاه سرازير شد.
تصور کن:
تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب همصداييها پليسِ ضد شورش نيست
نَه بُمب هستهای داره، نه بمبافکن، نه خُمپاره
ديگه هيچ بچهای پاش رو روی مين جا نمیگذاره
همه آزاد آزادَند، همه بیدرد بیدردند
تو روزنامه نمیخونی نهنگها خودکشی کردند
جهانی رو تصورکن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتي تصور کردنش جُرمه
اگه با بُردن اسمش گَلو پُر میشه از سُرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان يِه افسانهاس
تمام جَنگهای دنيا شدن مشمول آتشبس!
کسی آقای عالم نيست، برابر باهماند مردم
ديگه سهم هر انسانه تَنِ هر دونهی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن يعنی همه دنيا
تصور کن تو میتونی بشی تعبير اين رويا
عطر گل ياس!!
يه روز يه باغبونی، يه مرد آسمونی
نهالی كاشت ميونِ باغچهی مهربونی
میگفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاری
اين بوتهی ياس من میمونه يادگاری
هر روز غروب عطر ياس، تو كوچهها میپيچيد
ميونِ كوچه باغا، بوی خدا میپيچيد
اونايی كه نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن كه خوبی ياس، باعث زشتيشونه
عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی ياس
ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس.....
پروردگارا! سپاس از اين همه عشقی که درون من قرار دادی. پروردگارا! سپاس از اينکه تو پوشش بر عيبهای من هستی. سپاس که آمرزنده گناهانم هستی. سپاس از اينکه راه راست را به من نمودی. سپاس از اينکه من را عاشق و مست و ديوانهي کوی درت قرار دادی. چرا که لحظه لحظه با ذکر تو همچون مستان سرخوش و ديوانهام.
پروردگارا سپاس از اينکه بر من رسولانی فرستادی تا راه را از بيراهه بازشناسم.
پروردگارا! ای آفريدگار جهانيان کمک کن. کمکم کن که تا زندهام در راه رسالتی که بر عهدهام گذاشتهای صبور باشم و شکيبا. کمک کن که تا زندهام دست از طلب تو برندارم.
آفريدگارا! تو خويش میدانی که چه دردی در سينه دارم. درد خنجرهايي که بر پهلويم نشسته، کمرم را شکسته است و بغضی که در گلو میفشارم از تيغ تيز زبان نااهلان و نامحرمان گلويم را فشرده است؛ نامردمانی که به وقت نياز همچو موشاند و به وقت سيری چون الاغانی چموش.
پروردگارا! به تو پناه میبرم از ناکسانی که گستاخانه پای در جای پای تو مینهند و با قضاوتهای خود در لباس دوست و دشمن خنجر میزنند و زهر مینوشانند که از ياد بردهاند قاضی تنها خداست.
پروردگارا! مگذار که در راه تو سرد و سرخورده شوم. بار الها کمکم کن. دستانم را به سويت دراز میکنم و به درگاهت التماس میکنم مگذار که کينه مردمان بر دل گيرم. دلم را از حسد و کينه و نفرت و هوس و نافرمانی پاک کن که میدانم اگر ذرهای از هر يک بر دل داشته باشم؛ در راه تو، راه به سلامت نخواهم پيمود.
بارالها! مگذار که شعله فروزان عشق در من خاموش گردد. مگذار که تا زنده ام عطر گل ياس وجودم خفه و ساکت شود که میدانم آنکه بیعشق زيد مردهای بيش نيست.
پروردگارا! از گناهانم درگذر و سايه مهر رسولم را از سرم بر مدار که خشنودی تو را در خشنودی او می بينم. ياريام ده. ياريام ده تا بتوانم از برای مردان خدا يار و ياوری استوار باشم. ياريم ده تا در برابر ناملايمات صبور و در برابر قضاوتهای مردمان ساکت و آرام باشم. ياريم ده تا زبان جز به کلام باز نکنم که میدانم بر بيهوده گويان عذابی سخت و دشوار است.
به من بينايي عطا کن. بينايي که بتوانم همه چيز را از دريچه نگاه تو بنگرم و همه چيز را در کنار هم و در پيوستگی باهم بدانم نه با ديد پر از غرور و خودخواهانه خويش.
ياريم کن تا آنقدر بتوانم خود را پاک و پاکيزه و رها از تعلقات دنيا نگاه دارم که زمان رسيدن مرگ چيزی برای از دست دادن نداشته باشم چرا که میدانم کسانی امانتدارند که هر آنچه برای از دست دادن دارند امانت بدانند.
هزار ساله كوچهها پرميشه از عطر ياس
اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
حکايت پير و گربه!!
پیری در بازار حجره ای داشت و در آن حجره، گربه ای زیبا با چشمانی سفید همچون برف.
همه روز صبحگاه اهل بازار برای ادای احترام به نزد پیر می آمدند و پیر آنان را با خوشرویی می پذیرفت. و آنگاه بر می خاست و برای گربه کوچک که از بدو تولد، زمانی که مادرش را از دست داده بود طعامی فراهم می کرد. گربه بی اندازه به پیر انس گرفته بود و پیر که خانواده ای نداشت به او. سالها بود که گربه نزد پیر می زیست. همدم و مونس او شده بود.
آخر هفته بود. هنگام ظهر همه حجره داران حجره ها را بستند و راهی منزل شدند. هر یک به نزد پیر آمده و خداحافظی کردند. پیر خسته بود. از کار روزانه و شبهای بیداری. هنگامی که مردم رفتند، درب حجره را از داخل بست و بر روی صندلی کهنه ای که داشت نشست تا قدری استراحت کند. چشمانش را بر هم گذاشت و به خواب آرامی فرو رفت. گربه نیز جستی زد و در میان بازوهای پیر خود را جای داد تا او نیز اندکی استراحت کند.
صبح روز اول هفته بود. حجره داران به سوی حجره ها می رفتند و در راه از مقابل حجره پیر می گذشتند تا مانند همیشه سلامی کنند و ادای احترامی. اما پیر آن روز به حجره نیامده بود. هر یک با خود می پرسید: عجب! سابقه نداشت که پیر نیاید. حتماً کاری پیش آمده و تا پیش از ظهر خواهد رسید.
ظهر شد و پیر نیامد. مردم باز با تعجب نگاهی به حجره بسته پیر می انداختند و می گفتند حتماً کاری ضروری بوده که امروز نیامده.
فردا صبح باز هم پیر نیامده بود. همه گفتند حتماً کسالتی دارد.
روز سوم شد. پیر نیامده بود. مردم نگران شدند. هر یک شایعه ای می گفت. از هم می پرسیدند چه کسی او را آخر از همه دیده است. جوانی از آن میان گفت: آخر هفته که من از بازار بیرون می رفتم او را دیدم که درب حجره را می بست در حالیکه خود داخل حجره بود.
مردم سراسیمه به طرف حجره رفتند. بر در حجره کوبیدند. کسی جواب نداد. ناگزیر درب را شکسته وداخل حجره شدند. همه مبهوت ماندند از دیدن آنچه که می دیدند.
جسد پیر همانگونه بر روی صندلی کهنه بود و آن گربه با همان چشمان سفید بر روی جسد او آرمیده بود. آرام و راحت وبی صدا. اما از جسد پیر نیمی بیش نمانده بود. چرا که گربه نیمی از او را از گرسنگی خورده بود. همان گربه ای که روزگاری تنها مونس پیر بود. صحنه دلخراشی بود.....
جايگاه آدمی!!
فريادهای بی صدا!!
سلام به همه دوستان عزيزم.
اين شعر رو ۲ شب پيش گفتم. دلم خيلی گرفته بود.
اين شعر رو تقديم می کنم به همه کسانی که هميشه دلشون برای خلق و برای بيداری خلق از غفلت
می تپه و براشون از صميم قلب آرزوی صبر و قوت قلب می کنم.
کودک مروارید فروش!!
شاید آنان که به دیر پناه می برند راحت ترین کار جهان هستی را انجام می دهند. وجودشان را به دست فراموشی جهان می سپارند تا فراموش شوند.
پسرک که در رودخانه آرام قدم برمی داشت، دستهایش را آشیانه کفهای آب کرده بود، مادر بزرگ او در داستانهایش وعده مروارید داده بود ولی بیچاره پسرک دانه دانه مرواریدهایش را از دست می داد. هرگاه دوباره مروارید می گرفت، آسمان یک یک مرواریدها را از دستانش می گرفت، آسمان هم وعده دروغین می داد!!
او نیز در قصه هایش به پسرک وعده طلای نور داده بود ولی چشمان آسمان این بار با لحافی از ابر پوشیده بود، آب و آرامی آب را با تلاطم اشکهایش در هم آمیخته بود، ناگهان کودک خود را در دستان آب یافت؛ آرام و پر خروش، به سوی مطلع آسمان!!
آب همچنان می رفت و می خروشید و با خود می برد، درختان را در جا می کند و زمین را می بلعید، غرش می کرد و هر چه پیش رو داشت بر می داشت و با خود می برد، تا گامهای مهمانش کودک به چیزی خسته نشود، آن قدر رودخانه رفت، تا در مطلع دوباره چشمان آسمان گشوده شد، روستاییان شنیدند که کودک آواز می خواند و مروارید می فروشد. روستاییان گوش فرا دادند، از پس بیشه زار صدایی دل انگیز رهگذران را به خود می کشید، آوازی دل انگیز بود، صدای ترنم خلق آب.
روستاییان به یاد کودک نام او را بر آن نهادند…… آبشار
نوشته: محسن نطنج
هوای گريه
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آنکه که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتم
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
----------------------
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بی قرار من است
به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار من است
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که در نه در خورد اوست جان عزیز
ولیک در خور امکان و اقتدار من است
اگر هزار غم است از جفای او بر دل
هنوز بنده ی اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمی گنجد
برو که هرکه نه یار منست بار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
وگر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
--------------------------------
شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
پس از چندی تنهايی!!
مدتی بود که احساس می کردم دیگه حضورش باهام نیست؛ دیگه پیشم نمی اومد؛ دیگه باهام حرف نمی زد؛ حتی گردنبندش رو هم گم کرده بودم.
همه اش فکر می کردم خدایا چطور شده؟ چرا دیگه من رو صدا نمی کنه؟ چطور انقدر از من فاصله گرفته؟ می خواد اینجوری چی بهم بگه؟ بعضی وقتها از اینکه نمی تونستم از نشونه هایی که می گیرم به نتیجه ای برسم کلافه می شدم. خدایا هر چی صداش می زدم جواب نمی داد. چقدر بهم نزدیک شده بود و یک دفعه .......
چند ماهی بود که هیچ خبری از خودش بهم نمی داد تا اینکه.........
یک شب خیلی گرفته بودم. از این هم فشار. از این همه خستگی. از این همه تنهایی و ...
یکی از بچه ها زنگ زد بهم. احوالم رو پرسید. دیگه دلم طاقت نیاورد..... حسابی سفره دلم رو خالی کردم.
گفت مهرزاد یک نامه هست از طرفش که این رو قرار بود دست بچه ها برسونم ولی به هر کی می گفتم از گرفتنش امتنا می کرد. انگار قرار بوده دست به دست بچرخه تا برسه دست خودت اون هم بعد از طی این همه راه. گفتم بخون و این بود نامه اش:
خوشا به حال آنان که نیاز خود را به خدا احساس می کنند، زیرا ملکوت آسمان ازآن ایشان است. خوشا به حال ماتم زدگان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال فروتنان، زیرا ایشان مالک تمام جهان خواهند گشت. خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان سیر خواهند گشت. خوشا به حال آنان که مهربان و با گذشتند، زیرا از دیگران گذشت خواهند دید. خوشا به حال پاکدلان، زیرا خدا را خواهند دید. خوشا به حال آنان که برای برقراری صلح در میان مردم کوشش می کنند، زیرا ایشان فرزندان خدا نامیده خواهند شد. خوشا به حال آنان که به سبب نیک کردار بودن آزار می بینند، زیرا ایشان از برکات ملکوت آسمان بهره مند خواهند شد.
هرگاه به خاطر من شما را ناسزا گفته، آزار رساندند و به شما تهمت زدند، شاد باشید. بلی، خوشی و شادی نمایید، زیرا در آسمان پاداشی بزرگ در انتظار شماست. بدانید که با پیامبران گذشته نیز چنین کردند.
شما نمک جهان هستید و به آن طعم می بخشید. اما اگر شما نیز طعم خود را از دست دهید، وضع جهان چه خواهد شد؟ در اینصورت شما را همچون نمک بی مصرفی دور انداخته پایمال خواهند ساخت.
شما نور جهان می باشید. شما همچون شهری هستید که بر تپه ای بنا شده و در شب می درخشد و همه آن را می بینند.
پس نور خود را پنهان مسازید بلکه بگذارید نور شما بر مردم بتابد تا کارهای نیک شما را دیده، پدر آسمانی تان را تمجید کنند.
آری این جملات عیسی مسیح بود. اشک در چشمهام حلقه زده بود. جلوی بغضم رو به سختی می گرفتم. خدایا اون، لحظه لحظه با من بود و این من بودم که ازش دور شده بودم. چقدر احساس خوشبختی می کردم.......

ميلاد مسيح مبارک باد
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
انگیزه نگارش این متن میلاد پیامبر صلح ودوستی است. اما جدا از این که چه دین وآیینی داریم، زیرا برای مفهوم مشترکی است به نام عشق.
نیایش های بسیاری شنیده ام تا کنون، اما گاهی ساده ترین شان آنچنان در عمق جانم نشسته اند که نه تنها زبان که هر ذره از وجودم آمین شان گفته اند بر آنم که در لذت آنها با شما شریک شوم.
نیایش 1- سر فرانسیس آسیسی
خداوندا، مرا ابزاری در خدمت صلح خود قرار ده .
در هر آنجا که نفرت وجود دارد، بگذار که من بذر عشق در آن بکارم.
در هر آنجا که دلشکستگی هست، بخشش.
در هر آنجا که شک هست، ایمان.
در هر آنجا که نامیدی هست، امید.
در هر آنجا که ظلمت هست، نور.
و در هر کجا که غم هست بذر شادی بکارم.
ای خداوند بزرگ، به من این نعمت را عطا کن که
آنقدر که به دنبال تسکین دادن هستم
به دنبال تسکین یافتن
آنقدر که به دنبال درک کردن هستم
به دنبال درک شدن
آنقدر که به دنبال دوست داشتن هستم
به دنبال محبوب بودن نباشم.
چرا که در دادن است که ما همه چیز دریافت می کنیم.
و در بخشیدن است که بخشوده می شویم.
ودر مرگ است که در زندگی ابدی زاده می شویم.
خداوندا ما را نی، بلکه خود را جلال ده.
ما را چراغی بگردان تا نور تو را به دنیا و در میان تاریکی بتابانیم،
ما را چون فانوس دریایی ساز که کشتی ها را در میان دریای بی کران و ظلمانی و صخره های تیز نامیدی رهنما باشیم.
استعدادی را که به ما بخشیده ای و برایش تو را سپاس می گوییم
در دستان خود بگیر و برای تسخیر قلب مردمان به کار بند. ما را نور ونمک جهان گردان، چراغی که نور تو را می تاباند و نمکی که ازمیان گندیدگی عامل فساد را بیرون سازد.
و حرف های ما را تبدیل کن تا روح تو باشد که سخن بگوید.
آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین.
4-10-83
نوشته: آ. احسان 
دوست واقعی !!
اگر تو خواستي قبل از من بميري بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه.
اگر مي خواي صد سال زندگي کني من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.
دوستي واقعي مثل سلامتي هست ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.
يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد که تموم دنيا از پيشت رفتن.
جلوي من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام. پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبي باشم. کنارم راه بيا و دوستم باش.
دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.
دوستي يعني يک روح در دو بدن .
راهی که به دنبال آنيم!
به قلب خودت نگاه کن
که بازگشتی به درون تو خواهد بود
بازگشتی به بی گناهی
تنها خودت باش و چیزی را پنهان مکن
معلمی وجود ندارد
که قادر باشد چیز جدیدی به تو بیاموزد
او
تنها می تواند به تو کمک کند که
چیزهایی را که همیشه می دانستی به یادآوری
و حتی زمانیکه به نظر می رسد به بن بست رسیده ای باز هم دلیلی برای گریستن وجود ندارد،
زیرا همواره دست یاری دهنده ای در کنارت داری
راهی به تو نشان داده خواهد شد چون تو به دنبال آن بوده ای
از استاد بزرگوارم: ميترا افضلی 
لبخند بزنيد !!
بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد
بگذار مثل کودکی باشی
شاد، ساده، در لحظه
آغاز هر روز به یاد آر که شایسته آنی که لبخند بزنی
آغاز هر روز به یاد آر که می توانی دل دیگری را شاد کنی
زیرا این تویی که خوبی و زیبایی
زیبایی در درون توست و این زیبایی با حضور تو جهان را از خود لبریز می کند
به افکار بزرگ فکر کن اما از شادیهای کوچک لذت ببر
چه می شد زمانی را برای بوییدن گلهای سرخ وقت صرف کنی
مثل مثبت ترین و پرشورترین کسی شو که می شناسی
بگذار همه چیز ساده باشد
هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست مده
امروز با خود مهربان باش
توانایی عشق ورزیدن بزرگترین موهبت خداوند به انسان است
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر می گردد
عشق آنست که با همه توان خویش دیگری را یاری کنی تا به رویای خود واقعیت بخشند
هیچ وقت به این فکر کرده اید که هر روز چند نفر در انتظار دیدن تنها یک لبخند شما هستند؟
از استاد بزرگوارم: میترا افضلی
دوستی !!
دل من دیرزمانی ایست که می پندارد "دوستی" نیز گلی است
مثل نیلوفرو ناز ساقه ترد و لطیفی دارد.
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.
در زمینی که ضمیر من و توست، از نخستین دیدار، هرسخن، هررفتار دانه هایی است
که می افشانیم ، برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی رابه دل انگیزترین چهره بیاراید
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا درآن دوست نباشد همه درها بسته است.
درضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

آينه عشق!!
« تا رها سازم سرودم را عشق را آئینه کردم»
این سان که کنونم
استسقای بی پایان جانت را
اقیانوسها خواهم گریست
تا فرو بنشانم
دلتنگی هایت را
شانه ای بی تاب سرت خواهم بود
تا بر گیرم
تا مصونت سازم از شلاق آفتاب
دستانم را در امتداد پروازت
خواهم گسترد
سرگشتگی هایت را
در تلاطم طوفان
پناهی خواهم ساخت
از فانوس روشن دیدگانم
زمهریر بی مهر جهان را
جنگ با ظلمت را
آتشی خواهم افروخت از خود
این سان که کنونم
این همه را تنها
اشاره ای کافیست.
سروده: آ. احسان 
ولايت انسان!!
سلام به همه دوستان خوبم.
نمی دونم تا حالا شده که در یک مرحله زمانی احساس کنید هر جا می رید موجی از انرژی و آگاهی و آرامش با شما جا به جا می شه؟!
اینکه احساس کنید هر جا می رید یک وجود نا متناهی هر لحظه باهاتونه؟!
هستی تون به یک هستی بی انتها وصله؟!
و هر جا می رید با خودتون خیر و برکت رو می برید؟
چه احساس فوق العاده ایه.
انگار که یک نفر بهتون یک نظر خاص داره
من همیشه می گم هر انسانی می تونه یک رسول باشه
یک فرستاده
به شرطی که رسالتش رو در زندگی دریابه و بفهمه کی هست؟ چرا هست؟ برای چی زنده است؟ و برای چی باید زندگی کنه؟ و برای چی باید بمیره؟
می خوام از اين به بعد هراز گاهی از شعرهای یکی از بهترین دوستانم که خیلی قشنگ شعر می گه براتون بنویسم. اشعارش فوق العاده است و من رو همیشه به فکر وا می داره و خیلی وقتها بدنم از درک معنی شعرهاش می لرزه. اين شعر رو به نقل از شاملو برام فرستاده بود. در متنهای بعدی از شعرهای قشنگش توی وبلاگم می گذارم
زیستن و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن
زیستن و معجزه کردن
ور نه میلاد تو جز خاطره دردی بیهوده چیست؟
هم از آن دست که مرگت
معجزه کن معجزه که معجزه تنها در دست توست
اگر دادگر باشی که در این گستره گرگانند مشتاق بر دریدن آنکه دریدن نمی تواند،
و دادگری معجزه نهایی است
فرستاده: آ. احسان 


